[ad_1]
به گزارش خبرخوان
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، هنگامی نام سریالی همانند «اجل معلق» به گوش میرسد، ناخودآگاه ذهن بهسمت روایتی سنگین، فلسفی یا دستکم تلاشی برای بازاندیشی در مفهوم مرگ و زندگی میرود. گفتن سریال خود بهقدر کافی بار معنایی دارد و میتواند ذهن تماشاگر را به سوالهای هستیشناسانه بکشاند: مرگ چیست؟ زندگی بعد از مرگ چطور است؟ انسان چطور با وجود دائمی فرشته مرگ معنی اشکار میکند؟ این سوالها در ذات ایده وجود دارد.
بهاختصاصی هنگامی پای رضا عطاران در بین باشد؛ چهرهای که پیشتر در آثاری همانند خانهبهدوش، متهم فرار کردو بزنگاه نشان داده می بود چطور میتوان از دل زندگی روزمره و طبقه کارگر، طنزی انسانی، گرم و اجتماعی بیرون کشید، طنزی که هم میخنداند و هم تلنگری به مخاطب میزند، طبیعی می بود که وجود او در پروژهای با این چنین ایدهای، سطح انتظارها را بالا ببرد.
اما آنچه در عمل روی صفحه ظاهر شد، فاصلهای عمیق با این انتظار دارد؛ فاصلهای بهاندازه مرگ و زندگی! «اجل معلق» در همان تکه اول نشان داد که قرار نیست با اثری اندیشیده یا حتی سرگرمکننده مواجه باشیم، سریال هم در فرم و هم در محتوا، طنز را به سطحیترین شکل ممکن تقلیل داد؛ شوخیهای دمدستی، موقعیتهای تکراری و دیالوگهایی که زیاد تر از آنکه لبخند بیاورند، اعصابخردکناند.
در نهایت هم، با یک «آخربندی معلق» مخاطب را سرگردان رها میکند، جایی که انتظار میرفت با مرگ داوود (رضا عطاران) قصه به نقطه اوج و بستهشدن برسد، یک دفعه همهچیز تحول میکند. مرگی که قرار می بود نقطه آخر باشد، لغو میشود و در عوض، خط داستانی بهشکلی تصنعی باز گذاشته میشود تا راه برای ساخت فصل دوم باز بماند.
اینجاست که مخاطب حق دارد بپرسد: آیا این آخر، یک انتخاب هنری می بود؟ یا فقطً یک تصمیم تجاری برای جذب اندوختهگذاران بعدی و ضمانت ادامه پروژه؟
قیاس با مثالهای جهانی مشخص می کند که حتی سریالهای دنبالهدار موفق هم فصل نخست را با یک جمعبندی قوی میبندند تا مطمعن تماشاگر جلب شود، در حالی که «اجل معلق» حتی در همین قدم اول، بهجای تشکیل رضایت و اشتیاق، نوعی دلزدگی و حس فریبخوردگی بهجا گذاشت،
بهعبارت دیگر، ایده خوب می بود، اما اجرا ضعیف؛ بهحدی ضعیف که ظرفیت فلسفی و فانتزی داستان بین انبوهی از کلیشهها و شوخیهای سطحی مدفون شد.
طنز یا لودگی؟
«اجل معلق» از همان ابتدا با نامی پرابهام و ترکیب مرگ و زندگی، ذهن تماشاگر را تحریک میکند، انتظار این است که با اثری فلسفی ـ فانتزی یا دستکم با کمدی متغیری مواجه شویم که مرگ را نه بهگفتن شوخی دمدستی بلکه بهمثابه موقعیتی برای تأمل و خندهای عمیق بهعکس بکشد، اما نتیجه، چیزی جز مجموعهای از لودگیهای بیربط و تکرار شوخیهای شبکههای اجتماعی نیست.
سازندگان وعده داده بودند که «اجل معلق» تواناییای تازه در ژانر کمدی ت فانتزی باشد، اما آنچه روی پرده رفت، زیاد تر همانند مسابقهای برای کنار هم چیدن شوخیهای دمدستی می بود؛ دیالوگهایی که زیاد تر از فضای استندآپهای ارزان یا دابسمشهای اینستاگرامی الهام گرفته شدهاند تا از سنت طنز ایرانی یا حتی تواناییهای جهانی.
فقر در آینه تحقیر
بزرگترین اشکال «اجل معلق» نگاهش به فقر و زندگی فرودستان است. طنز وقتی اثرگذار است که در بستر همدلی و شناخت ساخته شود؛ همانند کاری که رضا عطاران در «خانهبهدوش» یا «متهم فرار کرد» انجام داده می بود. در آن آثار، فقر و نداری بهانهای برای دیدهشدن کرامت انسانی و در عین حال خندهای از دل رنج می بود. همان گونه که چاپلین در «عصر تازه» یا «کودک» نشان داد؛ انسان فقیر میتواند شریف، دوستداشتنی و در عین حال خندهآور باشد.
اما در «اجل معلق» فقر، فلاکت و نداری تنها به سوژهای برای تمسخر بدل شده است، شخصیتها نهتنها فقیرند، بلکه بیادب، پرخاشگر و بعضی اوقات احمق عکس خواهد شد، تماشاگر بهجای خندیدن از دل همدلی، بهسمت خندهای تحقیرآمیز سوق داده میشود؛ خندهای که زیاد تر علیه فرودست است تا کنار او، اینجاست که طنز به ضد خودش بدل میشود.
رضا عطاران؛ ستارهای در تکرار
رضا عطاران هم چنان همان بازیگر بانمک و محبوب است؛ اما مشکل آنجاست که نقش داوود، چیزی جز بازتولید تیپهای آشنا از خودش در آثار قبل نیست. او چندین دفعه به ورطه تکرار افتاده و بهجای خلق کاراکتری تازه، زیاد تر تصویری کپیشده از خودش اراعه داده است.
عباس جمشیدیفر هم با بداهههای لحظهایاش در برخی صحنهها توانست لبخند کوچکی بر لبها بیاورد، اما همان مشکل تکرار تیپهای قدیمی گریبان او را هم گرفته است، مخاطب حس میکند چندین دفعه این تیپ سادهلوح، پرحرف و پرجنبوجوش را دیده است، تنها فردی که احتمالا اندکی از این تکرار صدمه کمتری دیده باشد، بهزاد خلج است؛ چرا که اساساً بهگفتن یک بازیگر کمدی تثبیت نشده و حضورش غافلگیرکنندهتر نمود کرده است.

قیاس با آثار جهانی؛ آخربندی یا پیشفروش؟
در سریالهای موفق جهان، حتی اگر قرار باشد داستان ادامه اشکار کند، فصل اول همیشه با پایانی محکم و قانعکننده همه میشود، مثالاش «بریکینگ بد» یا «لاست»؛ کنار باز گذاشتن گرهها برای ادامه، دستکم یک خط روایی بهشکل دراماتیک بسته میشود تا تماشاگر حس کند مسیر طیشده قیمت وقتش را داشته است.
اما در «اجل معلق» همهچیز عمداً در هوا معلق مانده، آخربندی سریال بهجای این که نقطه اوج قصه باشد، به یک «پیشتبلیغ تجاری» برای فصل سپس بدل شده است، در واقع مخاطب بهجای این که با اشتیاق چشم به راه ادامه باشد، حس میکند قربانی یک خرید وفروش شده است؛ خرید وفروشای بین سازندگان و اندوختهگذاران که در آن، هنر قربانی سودآوری شده است.
نکات مثبت؛ ستارهها نجات ندادند!
با وجود همه ضعفها، وجود رضا عطاران هم چنان برای بخشی از مخاطبان جذابیت دارد. او تا این مدت هم همان چهرهای است که حتی با یک نگاه یا حرکت ساده میتواند بخشی از تماشاگر را بخنداند؛ خاطره آثار موفقی همانند خانهبهدوش و متهم فرار کردباعث میشود تماشاگر تا آخرین تکه «اجل معلق» امیدوار بماند احتمالا عطاران مجدد همان جادوی قدیمی را خلق کند.
از نظر دیگر، ایده اولیه سریال ـ همراهی با فرشته مرگ و توانایی مجدد زندگی ـ ظرفیت بالایی برای خلق موقعیتهای نو داشت، این ایده میتوانست در قالب طنز موقعیت، برخوردهای فلسفی ـ انسانی یا حتی نقد اجتماعی جان بگیرد؛ برای مثالً نمایش تناقضهای اخلاقی انسان هنگامی مرگ را پیش چشم دارد، اما متأسفانه بهجای منفعت گیری از این ظرفیت، زیاد تر صحنهها صرف شوخیهای سطحی و تکرار دیالوگهای کلیشهای شد.
بین بازیگران، عباس جمشیدیفر هرچند در تعداد بسیاری از صحنهها دچار تکرار تیپ همیشگیاش می بود، اما لحظاتی از بداههپردازی او ـ هرچند پراکنده و مختصر ـ توانست فضای خشک سریال را برای چند ثانیه روشن کند، همان شوخیهای لحظهای و عکس العملهای آنی جمشیدیفر علتشد لبخندی هرچند کوچک روی لب تماشاگر بنشیند، اما این لحظات آنقدر کمتعداد و جداافتاده بودند که نتوانستند ضعف کلی ساختار را جبران کنند،
بهگفتن دیگر، اگر عطاران و جمشیدیفر کنار یک متن قوی و کارگردانی حسابشده قرار میگرفتند، به گمان زیادً «اجل معلق» میتوانست به اثری متفاوت و حتی ماندگار تبدیل شود، اما اکنون تنها چیزی که باقی مانده، منفعت گیری تجاری از چهرهها و هدر رفتن ایدهای پرظرفیت است.

نکات منفی؛ فیلمنامهای بیجان و آخر تجاری
یکی از مهمترین دلایل ناکامی «اجل معلق» را باید در فیلمنامه آن جستوجو کرد؛ متنی که نه ریتم دارد، نه انسجام و نه حتی یک مسیر روشن برای روایت. داستان از همان تکه اول پراکنده و بیجان جلو میرود و مدام بین موقعیتهای سطحی در نوسان است. تعداد بسیاری از سکانسها انگار تنها برای پر کردن زمان ساخته شدهاند و هیچ تأثیری در پیشبرد قصه ندارند. تماشاگر در میانه سریال چندین دفعه از خود میپرسد؛ «قرار است این قصه به کجا برسد؟» اما جواب روشنی نمییابد.
شوخیها نیز بیشتر از آنکه طنز باشند، بهسمت لودگی رفتهاند. طنز وقتی کارکرد دارد که از دل موقعیت یا شخصیت برآمده باشد و در عین خنده، معنی یا نقدی اجتماعی بههمراه بیاورد، اما در این سریال، زیاد تر شوخیها همانند همان جوکهای دمدستی فضای مجازیاند؛ بیربط با متن و تکراری، برای مثال، جدلهای داوود با فرشته مرگ که میتوانست فرصتی برای طنز فلسفی باشد، به دیالوگهای بیمزه و سطحی فروکاسته شده است.
شخصیتپردازیها بهقدری اغراقآمیز و غیرقابلباور طراحی شدهاند که تماشاگر حتی نمیتواند لحظهای با آنها همذاتپنداری کند. شخصیتهای فقیر نهتنها سادهدل یا دچار مشکلات اجتماعی نیستند، بلکه بهشکل کاریکاتوری احمق و بیعلتتصویر شدهاند، همین نگاه تحقیرآمیز علتمیشود بهجای نقد جامعه، تنها تمسخر و استهزا به ذهن برسد.
از نظر دیگر، طراحی صحنه و گریم هیچ نسبتی با فضای فانتزی ـ کمدی قصه ندارد، خانهها، لباسها و حتی فضای عمومی سریال بهقدری کلیشهای و شلختهاند که هیچ هویتی نمیسازند، مخاطب حس نمیکند داخل دنیای تازهای شده است؛ همهچیز همانند یک کمدی دمدستی تلویزیونی است که با بودجه زیاد تر جلوی دوربین رفته است. موسیقی هم نهتنها به تشکیل فضا پشتیبانی نمیکند، بلکه گاه در تضاد با موقعیت قرار دارد و حس مصنوعی بودن سریال را تشدید میکند.
و در نهایت، آخربندی سریال بدترین ضربه را به مخاطب میزند، بهجای آنکه قصه با مرگ داوود جمعبندی شود و نقطه اوجی فلسفی یا احساسی اشکار کند، یک دفعه همهچیز عوض میشود تا «راه برای فصل دوم باز بماند». این انتخاب آشکارا یک تصمیم تجاری است، نه هنری، به همین علت مخاطب بهجای حس رضایت یا اشتیاق، با حس سرخوردگی و فریبخوردگی از پای سریال بلند میشود.
ایدهای که در هوا معلق ماند
خط مهم داستان در نگاه نخست نویددهنده می بود: داوود (با بازی رضا عطاران) بعد از توانایی مرگ مجدد به زندگی بازمیگردد و توانایی دیدن فرشته مرگ را اشکار میکند، این چنین تمی در تاریخ سینما و تلویزیون جهان چندین دفعه دستمایه آثار موفقی شده است؛ از «مرگ خوش» (The Seventh Seal) اینگمار برگمان که مرگ و زندگی را با نگاهی فلسفی و انسانی بازدید میکند، تا سریالهای معاصر همانند «جای خوب» (The Good Place) که با طنزی فلسفی، سوالهای اخلاقی و هستیشناختی را نقل میکند و تماشاگر را به تأمل وادار میسازد، حتی در سینمای کمدی، این چنین تمهایی زمان مناسبی برای خلق طنزی موقعیتمحور و عمیق فراهم میکنند؛ طنزی که هم میخنداند و هم ذهن مخاطب را به فکر وامیدارد،
با این حال، در «اجل معلق» این ظرفیت عظیم بهشکل کامل هدر رفته است، بهجای خلق لحظاتی فلسفی یا موقعیتهایی با طنز هوشمندانه، ناظر شوخیهایی سطحی و بیربط هستیم که بعضی اوقات به لودگی و ادا و اطوار تبدیل خواهد شد، نمونه روشن آن سکانسهای متعدد روبه رو داوود با فرشته مرگ است؛ صحنههایی که میتوانستند حس تعلیق، اندوه یا طنز موقعیت تشکیل کنند، اما فقطً به اجرای حرکات تکراری و دیالوگهای دمدستی خلاصه شدهاند.
این مشکل نهتنها از متن فیلمنامه ناشی میشود، بلکه ضعف کارگردانی و عدم منفعتبرداری درست از بازیگران را نیز مشخص می کند. یک ایده دلنشین، اگر بهدرستی هدایت نشود، همانند بالونی در هوا معلق میماند؛ بزرگ و امیدوارکننده بهنظر میرسد اما هیچگاه به مقصد نمیرسد و در نهایت تماشاگر حس سرخوردگی و بینتیجه بودن توانایی را توانایی میکند.
در واقع، «اجل معلق» به جای آنکه زمان خلق داستانی همزمان سرگرمکننده و فکرانگیز را به دست آورد، تنها عکس تکراری و سطحی از مرگ و زندگی اراعه میدهد؛ تصویری که نه مخاطب را به فکر میاندازد و نه با خود همراه میکند و تنها خندهای زودگذر و گذرا به همراه دارد.

فقر بهمثابه ابزار خنده؟
یکی از حساسترین نقاط ضعف «اجل معلق»، نحوه برخورد با زندگی فرودستان و نمایش شرایط اقتصادی و اجتماعی آنها است. رضا عطاران پیشتر در آثارش نشان داده می بود که میتوان با همدلی و احترام، زندگی طبقه کارگر و حاشیهنشین را بهعکس کشید. در سریالی همانند خانهبهدوش، شخصیت مهم با وجود مشکلات مالی، کرامت انسانیاش نگه داری میشد و مخاطب نهتنها با او همذاتپنداری میکرد، بلکه دغدغهها و دردهایش را میفهمید و حتی در خندهها، بازتابی از حقیقت زندگی میدید. طنز در این آثار ابزار همدلی و نقد ظریف اجتماعی می بود، نه فقطً سرگرمی.
اما در «اجل معلق» فقر و بدبختی بدل به سوژهای برای تمسخر شده است. شخصیتها اغراقآمیز، پرخاشگر، کمهوش و سطحی عکس خواهد شد؛ آدمهایی که انگار هیچ پیشینه انسانی یا شخصیتی واقعی ندارند و تنها کارکردشان تشکیل خندههای زودگذر است، این نگاه، طنز را از جنس نقد اجتماعی بهسمت کاریکاتور تحقیرآمیز سوق داده است. هر لحظه که داوود و اطرافیانش در موقعیتهای فلاکتبار قرار میگیرند، تماشاگر نه همدلی میکند و نه دغدغهای مییابد، بلکه تنها با «زندگی فقیرانه» میخندد؛ خندهای که تلخی و تحقیر در پشتش نهان است.
مسئله تأسفبار این است که این رویکرد نهتنها خنده واقعی تشکیل نمیکند، بلکه تصویری نادرست و سطحی از زندگی فرودستان اراعه میدهد؛ تصویری که بهجای بازتاب حقیقت، فقط کلیشهها و پیشفکرهای تحقیرآمیز را بازتولید میکند، طنزی که میتوانست وسیلهای برای نقد اجتماعی، نمایش تضادها و حتی همدلی باشد، در این سریال فقطً به یک ابزار سطحی سرگرمی بدل شده است، بیآنکه هیچ تاثییر فکری یا اخلاقی برای مخاطب باقی بگذارد.
آخربندی برای اندوختهگذار، نه مخاطب
ضربه مهم «اجل معلق» در آخربندی آن داخل میشود؛ جایی که همه امیدها برای یک جمعبندی منطقی و احساسی به ناامیدی بدل میشود، انتظار مخاطب این می بود که داستان با مرگ داوود (رضا عطاران) به نقطهای نهایی برسد یا دستکم پایانی روشن، اندیشیده و معنادار داشته باشد، اما یک دفعه مسیر قصه تحول میکند، مرگ او لغو میشود و همهچیز بهطوری تنظیم میشود که «راه فصل دوم باز بماند»، این انتخاب نه نشانه تفکر هنری، بلکه نمایانگر تصمیمی کاملاً تجاری است؛ تصمیمی که بهجای خدمت به توانایی تماشاگر، در خدمت جذب اندوخته و ضمانت ساخت فصل بعدی قرار گرفته است.
در سینمای جهان و سریالهای موفق بینالمللی، حتی هنگامی یک تاثییر دنبالهدار میشود، آخر هر فصل با دقت و برنامهریزی طراحی میشود تا مخاطب با حس رضایت و تواناییای کامل از فصل نخست از تلویزیون یا صفحه نمایش فاصله بگیرد، مثالهای بارز آن «بریکینگ بد» و «چیزهای شگفت» (Stranger Things) می باشند؛ فصلها با جمعبندی هوشمندانه داستان بسته خواهد شد، در عین حال کنجکاوی و اشتیاق برای ادامه داستان نگه داری میشود،
اما در «اجل معلق» نتیجه کاملاً متفاوت است، تماشاگر نهتنها از آخر راضی نیست، بلکه حس میکند فریب خورده است؛ فریبی نرم و ظریف که بهجای تشکیل لذت یا تأمل، حس سوءاستفاده و خرید وفروش تجاری را منتقل میکند. این آخربندی، بهجای این که نقطه اوج یک روایت انسانی ـ فلسفی باشد، فقطً ابزاری برای بازاریابی و ضمانت سود فصل بعدی شده است،
بهعبارت دیگر، سریال بهجای آنکه با تکیه بر داستان و شخصیتها تواناییای هنری و ماندگار خلق کند، مخاطب را در حس سرخوردگی و سردرگمی رها میکند و بهوضوح مشخص می کند که در دنیای امروز شبکههای نمایش خانگی، بعضی اوقات اندوخته و تجارت، بر هنر و محتوا برتری اشکار میکند.
بازیگران؛ دچار چرخه تکرار
رضا عطاران تا این مدت هم از آن بازیگران کاریزماتیک و دوستداشتنی است که میتواند با یک نگاه یا حرکت ساده، لبخندی روی لب مخاطب بنشاند، اما در نقش داوود، این کاریزما بهکار گرفته نشده است. شخصیت داوود هیچ ویژگی تازه و بدیعی ندارد و بیشتر از آنکه نقشی نوآورانه باشد، به نسخهای ضعیفتر و تکراری از نقشهای قبل عطاران بدل شده است؛ همان تیپهای خانهبهدوش و متهم فرار کرد، این بار بدون عمق و جذابیت اسبق.
عباس جمشیدیفر هم در لحظاتی مختصر میتواند خندهدار باشد، اما بازی او بهشدت دچار همان تیپ همیشگی «مرد سادهدل و گیج» است. این شخصیتپردازی چندین دفعه در آثار قبلیاش دیده شده است و اکنون نهتنها تازگی ندارد، بلکه تماشای آن بعد از چند صحنه، خستهکننده میشود و طنز لحظهای او نیز بهسختی میتواند ضعف متن را جبران کند.
بهزاد خلج احتمالا تنها بازیگر نسبتاً متفاوت باشد. او که سابقه طویل در ژانر کمدی ندارد، در چند صحنه توانسته است حس تازگی و انرژی تازه به قاب سریال بیاورد، اما این وجود هم پراکنده و ناکافی است تا بتواند کل جریان سریال را نجات دهد.
در کل، ترکیب بازیگران بهجای خلق انرژی تازه و تحکیم طنز و روایت، زیاد تر به دایرهای از تکرار تبدیل شده است. هر نقش بهجای آنکه فرصتی برای خلق شخصیتهای تازه و متنوع باشد، همان قالبهای آشنا و خستهکننده قبل را بازتولید میکند و مخاطب نه سرگرم میشود، نه غرق در شخصیتها، و نه با قصه ربط واقعی برقرار میکند، نتیجه چیزی جز اتلاف توانایی بازیگران و هدر رفتن ظرفیت طنزآفرینی نیست.
مصادیق ناکامی در اجرا
شوخیهای بیربط و سطحی: یکی از ضعفهای جدی سریال، بیربط بودن شوخیها است، نمونه بارز آن، سکانسهای جر و او گفت و گو داوود با فرشته مرگ است، در این چنین موقعیتی، پتانسیل تشکیل طنزی فلسفی یا موقعیتمحور وجود داشت؛ جایی که مخاطب هم بخندد و هم به سوالهای هستیشناختی و اخلاقی فکر کند، اما آنچه اراعه شد، به سطح جوکهای دمدستی فضای مجازی سقوط کرده است: ادا و اطوار، تکرار حرکات بازیگران و دیالوگهای بیمعنی جای طنز موقعیت و عمق فلسفی را گرفتهاند، این چنین شوخیهایی نهتنها خنده واقعی تشکیل نمیکنند، بلکه علتدلزدگی مخاطب خواهد شد.
طراحی صحنه و موسیقی بیظرافت: در حالی که ژانر فانتزی ـ کمدی نیازمند فضاسازی دقیق است، طراحی صحنه در «اجل معلق» کلیشهای و کمنمود است، خانهها، خیابانها و لباسها نهتنها جذابیت بصری ندارند، بلکه هیچ هویتی به جهان سریال نمیبخشند، موسیقی هم بهجای تشکیل همخوانی با فضا، بعضی اوقات با صحنه در تضاد است و حس مصنوعی بودن سریال را تشدید میکند، در واقع، هیچ عنصری از ترکیب عکس و صدا، مخاطب را به دنیای تازه یا فانتزی قصه داخل نمیکند.
ریتم کند و کشدار: هر تکه از سریال میتوانست در ۲۰ دقیقه بهشکلی جمعوجور روایت شود، اما دیالوگها و موقعیتها بیعلت کش داده شدهاند، این ریتم کند نهتنها از جذابیت روایت میکاهد، بلکه علتمیشود مخاطب در میانه داستان چندین دفعه از خود بپرسد؛ «قرار است این قصه به کجا برسد؟»، کشدادنهای بیآخر دیالوگها و صحنهها، انرژی و پویایی سریال را از بین برده و توانایی تماشای آن را به امری خستهکننده تبدیل کرده است.
طنزی که نقد را فراموش کرده است
طنز موفق همیشه فراتر از خندهی لحظهای است؛ ابزاری است برای نقد قوت، ساختارهای اجتماعی و تناقضهای زندگی روزمره. طنز بزرگ مخاطب را هم میخنداند و هم به تفکر وامیدارد. در آثار کلاسیک کمدی، از چاپلین و باستر کیتون تا آثار معاصر، همیشه ردپایی از نقد اجتماعی و انسانی در بعد خندهها دیده میشود،
اما در «اجل معلق»، طنز از این مسیر دور شده و زیاد تر به سطحیترین شکل ممکن تقلیل یافته است. شوخیها مختصر، دمدستی و بیربط می باشند؛ خندههای گذرا تشکیل میکنند، اما هیچ تلنگری به مخاطب نمیزنند. در جامعهای پر از تناقضهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، جای سوال است که؛ چرا طنز به بازی با ادا و اطوار محدود شده است؟ چرا چهرهای همانند رضا عطاران، که روزگاری توانست زندگی طبقه کارگر و فرودستان را با همدلی و طنز انسانی عکس کند، امروز دچار تکرار بیثمر و تجاری شده است؟ این سوال، فراتر از یک نقد سریالی، به حالت کلی کمدی در شبکه نمایش خانگی ایران نیز اشاره دارد.
سخن پایانی: آینهای شکسته
«اجل معلق» مثالای روشن از سقوط کیفی کمدی در شبکه نمایش خانگی است، سریالی که میتوانست با ایدهای خلاقانه، متنی حسابشده و بازیگرانی توانمند، اثری ماندگار و بهیادماندنی باشد، در نهایت به محصولی مصرفی، سطحی و فراموششدنی بدل شده است.
طنز روزی قرار می بود آینهای باشد که جامعه را بازتاب دهد؛ حقیقتها، مشکلات و تناقضها را نشان دهد و مخاطب را هم بخنداند، هم به تأمل وادارد، «اجل معلق» اما تنها یک آینهی شکسته اراعه کرده است؛ آینهای که نه حقیقت زندگی مردم را بهدرستی مشخص می کند، نه خندهای واقعی و اندیشمندانه تشکیل میکند و نه تماشاگر را به فهمیدن عمیقتر از مسائل انسانی و اجتماعی نزدیک میکند.
احتمالا زمان آن فرا رسیده باشد که عطاران و همنسلان او بازاندیشی کنند؛ بازاندیشی در پرسشی ساده اما بنیادی؛ مقصد از خلق تاثییر هنری چیست؟ فقطً سرگرم کردن مخاطب، یا واداشتن او به اندیشیدن و بازاندیشی درمورد زندگی، جامعه و خود؟ جواب به این سوال میتواند مسیر کمدی ایران را مجدد روشن کند و از سقوط کیفی زیاد تر جلوگیری کند.
انتهای مطلب/+
دسته بندی مطالب
اخبار کسب وکار
[ad_2]
منبع